او مظلوم و حشری بود که از بدو تولد با این سرنوشت دست و پنجه نرم می کرد. پوست لطیف و موهای نرم داشت.

و در مکانی مرموز پنهان شده بود جایی که رازهای سیاه فاش می شدند. گذشته تاریکش نمی توانستند او را از این تقدیر سیاه رهایی بخشند. فصل شهوت فرا رسیده بود و جنون شهوتش او را به بازی های شهوانی می کشاندند.

در مدرسه شهوتی او در بین دیو و دد گم شده بود. چشمان معصومش به دنبال آرامشی می گشتند اما فقط تاریکی بود.

آنجا جایی بود که کمیک پورن به واقعیت می پیوست. هر سویش پر از بوی شهوت و میل شدید بود.

او اسیر در کمیک های سکس آواتار بود. هر صفحه او را بیشتر در خود فرو می برد.

تابستان سکسی فرا رسید و آتش شهوت در وجودش زبانه کشید. آفتاب سوزان جسمش را نوازش می کرد.

او مجبور به پیروی از قواعد سکسی سکس بود. قواعدی که او را به محدوده تباهی می کشاندند.

فرمانروای زمان بر سرنوشتش فرمان می داد. پادشاه کسی بود که میل به لذت را در او شعله ور می کرد.

این داستان فقط برای خودت بود. یک راز کثیف که در اعماق قلبش پنهان شده بود.

یک روز رابطه کثیف دخترک را به کام مرگ کشاند. یک پایان تلخ برای دختری پاک.

اما آیا این پایان داستان بود؟ آغازی برای مرحله ای تازه از برطرف کردن نیازها.

و آن لحظه یارش او را در حالت لذت مشاهده کرد. یک منظره شوکه کننده که آتش شهوت را در سینه اش افروخت.

این جهان کثیف 8موزز پر از کمیک های پورن 3D بود. دنیایی که هیچ راه فراری نداشت.

اما دخترک شیفته یارش گشته بود. میل به او فراتر از تصور بود.

در انستیتو کیر سیاه دخترک بی کس نبود. دخترک به لذت بردن تا فتح برخاست.

سلطان خوک و مارگو یک. قصه ای از شهوت و میل.

و در نهایت او در تابستان سکسی فرو رفت. آغوش گرم و بدن او او را به لذت رساند.

و در آخر دخترک فهمید که تمام چیزها یک دروغ عظیم بود. یک نمایش که فقط برای فریب دخترک برپا شده بود.

و این کمیک های سکس آواتار بخش داشت. با قصه های تازه و شخصیت های دیگر.